۲- میگم خدا داره چی کار می کنه؟ واقعا کجاست؟ نمی بینه ؟ سرش شلوغه؟
میگه به دل تو نگاه نکرد. به دل محبوبه نگاه کرد که هی درد کشید و خندید و به خاطر دعای شما بیشتر موند و بیشتر درد کشید
میگم چرا اون؟
میگه چون محبوبه بود....
3-یه چیزایی هست که دلم نمی خواد بیشتر بنویسم.
باشه؟
دو : متنی نوشتم خطاب به دوستی گرامی که برای فردای سیزده آبان بود. فرصت انتشارش رفت...
سه : سوالی از جنبش سبز و همه خوانندگان این وبلاگ دارم: اگر نتیجه اعتراضات به موکراتیک تر شدن ایران منجر شود و دموکراسی منجر به تجزیه بعضی بخشهای ایران ، مثلا سیستان یا کردستان شود، آیا دیکتاتوری را ترجیح می دهید یا تجزیه شدن ایران را؟
لطفا تمام خوانندگان عزیز به این سوال جواب بدهند
2- چرا وقتی اینها آزادند قدرشان را نی دانیم؟
3- sms می رسد که نگار را در تلویزیون نشان می دهند. سریع خودم را به پای رسانه ملی می رسانم و می بینم ، دارد از سردشت می گوید . می دانستم که در صدا و سیما کار می کند باور نمی کردم تا این حد پیشرفت کند. یاد خبرهایی می افتم که همیشه داشت. و خودش می گفت : چند تا خبر زرد دارم... بدم؟
4- sms می آید که نگار را گرفتند. خجالت می کشم به شوهرش زنگ بزنم . حدس می زنم به دعای کمیل بیاید. تا ببینمش
5- سعید را هم گرفتند
تنها تر شدیم....
پی نوشت:
نوشتن از این زوج سیاسی بسیار بیشتر از این چند خط می طلبید. دستم به نوشتن نمی رود . شاید چون دیگر نگاری نیست که بیاید و چنین انگیزه بدهد :
عجیبه این بی انگیزه گی توی میثم سعادت.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
(نگار سایه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۸)
پی نوشت : در گوگل اسمش را به امید عکسش جستجو می کنم ، تصویر همسرش می آید....
بچه بودم و کوچک بودم و دلهره هایم کوچک بود و ترسی از سیگار و ایدز و جدایی نداشتم. بچه بودم و همه ی عشقم تیله های گردی بود که بهانه وول خوردن ما در پارک رو به روی خانه بود. یک تیله داشتم سه پر و چند تایی یک پر، همه شیشه ای جز یکی که سیاه بود و نفهمیدم کدامین نارفیق از من ربود. و تمام زندگی من همین بود که صبحهای جمعه ، که مشق و مشقت ما کمتر بود ، به تیله بازی با کودکانی بروم که از کوچه های بی قرار مدرسه به کوچه های خستگی گریخته بودند!
و روزی شد که دیدم میان آن همه که بازی می کنند ، دیگر کسی در سن من نیست. ما نیز باید ادای بچه بزرگ ها را در میاوردیم. به دختر ها متلک می گفتیم تا نشان بدهیم بزرگ شده ایم و می دانیم تفاوت جذ ابی هست.
پس جواد را صدا زدم ، چشم در چشمش دوختم و تیله هایم را به او سپردم و خدا می داند حسرت یک تیله بازی دیگر ، چقدر در دلم باقی ماند. تیله هایم را سپردم اما دل را که نمی توان سپرد، عشق را که نمی توان خاک کرد ،....کودکی را که نباید فراموش....
و بعده ها که آمدیم دانشگاه باز به نشریه و کانون و انجمن سرمان گرم شد و جای تیله های ما را گرفت. و حالا که رفته ام و با غرور به کوچولوهای متولد دهه هفتاد نگاه می کنم که صندلی مرا اشغال!! کرده اند ، حسرت یک تیله بازی به دلم می ماند و می گویم ، به مادر می گویم که همیشه مرا می فهمد ، خوب می فهمد، "کاش یکی از تیله هایم را برای خودم نگه داشته بودم در گنجه روی پشت بام ، چون ما تهرانی ها دیگر زیرزمینی برای گنجه گذاشن نداریم ! همه اش رفته لای آشغال های انباری پشت بام ...
می گویم کاش می شد باز ناوک من بیاید با همه مجید اولایی ها یش، می گویم کاش می شد باز شب شعر من برگزار شود ، با همه غصه ها و قصه هایش . می گویم کاش باز درختی بکاریم تا روزی که از ریشه بیرون می آورندش بگوییم این نهالی بود که آبش ندادیم. حسرت دارم صدای مداحی های احمد و علی و نوروز، در سرسرای دانشکده بپیچد و من بروم روی تخته ها یواشکی شعر بنویسم و ببینم نشسته است آنجا و برای برادرش که دیگر نیست چه اشکی می ریزد و من شرم کنم. هوس می کنم مینی بوس قدیمی قاسمی یا حیدری بیاید و من سرم را از پنجره بیرون کنم و روی هر خانه نام ایستگاهی بگذارم تا بخندیم و شیرین بخوانیم. دوست دارم به میر باقری التماس کنم که برای نمره سفارشم را به فلان استاد بکند و هیچوقت نکند و باز من مشروط بشوم. چقدر از این فاصله دور زیباست و چه حسرتی به دل من مانده ، تیله هایم را به که سپرده ام ، تیله ها را به من پس بده...
پی نوشت :این روزها که خون بوی دانشجو می دهد یادم نمی رود که همه اش بازی نبود ، همه اش تیله بازی نبود ، این را گاهی که به گلستان رفتیم دیدیم که برخی که از ما هم کوچکتر بودند ، قمار آخر را چه نیکو انجام داده بودند ، گاهی بازی نبود، گاهی....
وقتی دیوارهای بلند و آدمهای کوتوله تو را احاطه کرده اند. وقتی نرمی تنت زیر سختی باتوم فریاد می زند. وقتی سکوت قبرستانی میان فریاد و فحاشی بازجو گم می شود. وقتی سر درد ناشی از بی خوابی های مداوم کرختی تن بی تحرکت در سلول انفرادی را تحمل پذیر می کند. وقتی سفیدی پوست آفتاب ندیده زیر کبودی تنت گم می شود. وقتی تهدید به تعرض هایی می شوی که حتی نمی توانی بازگو کنی. وقتی با حسرت تلاش های صادقانه برای اصلاح میهن را به یاد می آوری و تلاش آنها برای اعترافات دروغ، پیش چشمت است. وقتی برق نگاه پاکترین فرزندان انقلاب هنوز در یادت هست و تقلای ناپاکان برای لکه دار کردن آنها را می بینی. وقتی پیشانی های پینه بسته و انگشترهای عقیق به هیچ ارزش دینی و انسانی پایبند نیستند. وقتی آنها که خود را ضابط قضایی می دانند حقوق قانونی تو را لگد مال می کنند. وقتی شور زندگی زیر تکرار مکرر "تو را آویزون می کنیم" می میرد. وقتی بر اثر تلقین بازجوها لحظه شکستن استخوان گردنت موقع اعدام را تصور می کنی. وقتی بازجو سعی دارد تو را مجبور کند که خودت خودت را بزنی. وقتی این وافعیت که پدرت را موقع روبدنت جلو خودت با گاز فلفل و شوکر ضرب و جرح کرده اند در کنار فضای غیر وافعی که همه تو را فراموش کرده اند می نشیند. وقتی حس می کنی هیچ نهاد قانونی و تقیدات دینی و اخلاقی از تو حفاظت نمی کند. وقتی به تو می باورانند که همه تو را فراموش کرده اند. وقتی به این باور می رسی که از خانواده کاری که بر نمی آید، خودشان هم در معرض تهدید هستند.
وقتی خودت را تنهای تنها می یابی. درست در اوج احساس بی پناهی، تنها تصور اینکه قدرتی هست که صدای تو را از درون سلول تنگ می شنود و دیوارهای بلند مانعی برای حس کردن دستهای مهربانش روی شانه ات نیست، تو را از فرو پاشیدن حفظ می کند. در آن لحظات او تنها تکیه گاهت است که می توانی به آن پناه بری. الطافش را حس کردم و رد معجزاتش را دیدم.
انفرادی فرصت خوبی بود برای اینکه ترجمه قرآن را بارها مرور کنم. یک آیه هست که مضمون آن در قرآن چند با تکرار شده است: انسان وقتی در شرایط سخت قرار می گیرد به یاد خدا می افتد. و چون پایش به ساحل می رسد فراموش کار می شود. اکنون این یادداشت را می نویسم که اگر روزی الطاف خداوند را فراموش کردم این یادآوری تذکری باشد تا ظلم و تعدی که به من رفته است را فراموش نکنم و یاد او در ذهنم زنده بماند.
پی نوشت: نذر ماردم برای زیارت امام رضا باعث شد فرصت نشود تا از دوستانی که در مدت بازداشت به من لطف داشته اند و برای کمک به وضعیت من تلاش کرده اند تشکر کنم. از همه ی شما متشکرم. خصوصا دوستانی که خانواده ام را تنها نگذاشته اند که مهم ترین کمک به فردی که دستش از همه جا کوتا است تنها نگذاشتن خانواده ی اوست.